تبلیغات
مّــــــنــطَــ ـ ــ ــقِه آزاد

مّــــــنــطَــ ـ ــ ــقِه آزاد

قیامت یقه تان را میگیرم اگر ولی فقیه را تنها بگذارید ( قسمتی از وصیتنامه شهید مجید محمدی)

                                                          نمىدونی؛ چه لذتى داره وقتى سیاهى چادرم، دل مردایى

که چشمشون دنبال خوشرنگترین زن هاست رو مىزنه


نمىدونی چقد لذتبخشه وقتى وارد مغازهاى مىشم و مىپرسم:

آقا! اینا قیمتش چنده؟ و فروشنده جوابمو نمىده؛ دوباره مىپرسم:

آقا! اینا چنده؟ فروشنده که محو موهاى مشکرده ی یه

زن دیگه ست و حالش

دگرگونه، منو اصلاً نمىبینه. بازم سؤالم بىجواب مىمونه

و من، خوشحال،از مغازه بیرون میام


  چه حالی میده وقتى مردایى که به خیابون مىیان

تا لذت ببرن، ذرهاى به تو محل نمیذارن


  واقعاً نمىدونی چه لذتى داره وقتى شاد و سرخوش،

تو خیابون قدم مىزنی؛ در حالى که دغدغه اینو نداری

که شاید گوشه ای از زیبایىهای مصنوعیت، پاک شده

باشه و مجبور نیستی خودتو با دلهره، به نزدیکترین

محل امن برسونی تا هر چی زودتر، زیباییتو کنترل کنی؛ و تجدید آرایش...


چه لذتى داره وقتى توخیابون و دانشگاه و...

راه مىری و صد قافله دل کثیف، همراهیت نمیکنه...

  وقتى جولانگاه نظراى ناپاک و افکار پلید بعضی مردا نیستی


  چه لذتى داره وقتى کرم قلاب ماهىگیرى شیطان

براى به دام انداختن مردای شهر نیستی...


چه حالی میده وقتی سیاهی چادرم چشمو می زنه

چشم آدمای حریصو هرزه رو،حتی دل رو هم

میزنه دل آدمای مریض و بیمار دلو...


چه لذتى داره وقتى تو خیابون راه مىری

در حالى که یک عروسک متحرک نیستی!!! یک انسان رهگذری !!!!!!!!


نمىدونی؛ واقعاً نمىدونی چه لذتى داره "حجاب"


نوشته شده در یکشنبه 28 مهر 1392 ساعت 11:44 ب.ظ توسط مَـهـشِــیــدَ سـآدآت نظرات |

وطن فروش و تن فروش هر دو فروشنده اند

با حجاب و بی حجاب هر دو حجاب دارند

دین دار و بی دین  هر دو دین  دارند

فرار و ایستادن هر دو پا نیاز دارند

جنگ و دفاع هر دو کشته دارند

درد و بی درد هر دو درد دارند

مرد و نامرد هر دو مرد دارند

 

ابلیس و جبرئیل هر دو فرصت سجده داشتند

من و شما انتخاب میکنیم


نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور 1392 ساعت 01:55 ب.ظ توسط مَـهـشِــیــدَ سـآدآت نظرات |

این دخــــترایی که چشماشون هرروزبه آبی و..

عسلی و خاکستری و تغییر نمیکنه .. و همیشه یه رنگه !!

اینایـــی که اسپورت می پوشن جا "کالج" و پاشنه بلند !

اینایی که هیچ وقـــــــــت نگران پاک شدن رژ لبشون نیستن !

اینایی که موهاشـــــــــــون همیشه یه رنگه !

... اینایی که فرت و فرت سمفونی "ایـــش" "ایـش" راه نمیدازن.

این دختــــــرایی که هیچ وقت "خَـزه" و "جواده" نمیاد تو دهنشون.

پــــــول و مــــاشین و قیـــــافه واسَشــــون مهــــــم نیســــــــــت !!

اونایی که یــــه چادر دارن قدر دنیا براشون می ارزه....

اینا رو خیـــــــــــــــــــلی مواظبشون باشین !

اذیتشون نکنید....

قـــــــــــدر اینا رو بدونید، اینا خیـــــلی حیفن !!!

w1473_dianpelangifashiongi.jpg



نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر 1392 ساعت 05:24 ب.ظ توسط مَـهـشِــیــدَ سـآدآت نظرات |

چه غریبانه قدم میزدی ؛

میان رفیق هایی که رفتند...

و حالا تو مانده ای و نارفیق هایی که هریک سهمی در غربتت ، در سپید کردن موهایت دارند...


siej0D_535.jpg

نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 ساعت 01:43 ق.ظ توسط مَـهـشِــیــدَ سـآدآت نظرات |

هیس...هیس...ساکت


نفس هایت به هن هن می افتد...

دهانت می شود پر از خون

و سرفه هایت.......





مادر

می دود به سمتت

و تو

بر روی گل فرش های خانه مان

مثل ماری از درد می خزی...


مادرم بلند می گوید:

یا سیدالشهدا...سپردمش به تو

فریاد می زنی

کربلایی!!

بچه های خط مقدم را قیچی کردند...

حاجی پس کی می رسد مهمات؟!






وای

مادر نگو.........

داغ پدر را تازه نکن

مگر نمی دانی جا ماندن چقدر برایش درد ناک است؟
 
پدر باز هم از هوش رفتی

ای کاش باورت می شد دیگر از بچه های خط خبری نیست





ای کاش باور می کردی حرف های دکتر را که می گفت:

حاجی جنگ چند سالی است که تمام شده

این روز ها دیگر هیچ کس شما را باور ندارد...

نمی شنوی صدای متال بلند تر از الله اکبر شما به گوش می رسد؟

حاجی باور داشته باش





این روز ها روز شما فقط سالی یک بار بر تقویم هجری است!

حاجی باور کن حسین به بچه اش نرسید...

محمد به سفره ی عقدش نرسید...

رضا عروسی دخترش را ندید...

حاجی

باور کن...





پدر ای کاش اشک های دکتر را باور داشتی که می گفت:

حاجی خاک ریز و جانباز این روزها شده اند

کاراکتر تلوزیونی...



تو مانده ای و سینه ی پر از خونت و نفس های جا مانده ات

پدر باور کن!



این روز ها جایی برای من و تو نیست...






نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 02:58 ق.ظ توسط مَـهـشِــیــدَ سـآدآت نظرات |

اشکــــ های تو مرا دیوانهـــــ میکند....

 

http://www.uploadtak.com/images/o674_13900215_2112406.jpg


نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین 1392 ساعت 12:47 ب.ظ توسط مَـهـشِــیــدَ سـآدآت لبیکــــ |

زیر باران،

 دوشنبه بعد از ظهر ‎اتفاقی مقابلم رخ داد وسط کوچه

 ناگهان دیدم ‎زن همسایه بر زمین افتاد سیب ها روی خاک غلطیدند

‎چادرش در میان گرد و غبار قبلا این صحنه را ...


 نمی دانم ‎در من انگار می شود تکرار ‎آه سردی کشید،

 حس کردم‎ کوچه آتش گرفت

از این آه و سراسیمه گریه در گریه‎ پسر کوچکش رسید از راه گفت: آرام باش!


چیزی نیست ‎به گمانم فقط کمی کمرم‎...‎

دست من را بگیر، گریه نکن ‎مرد گریه نمی کند پسرم چادرش را تکاند،

 با سختی ‎یا علی گفت و از زمین پا شد پیش چشمان بی تفاوت ما‎ ناله هایش

 فقط تماشا شد صبح فردا به مادرم گفتم ‎گوش کن!

 این صدای روضه ی کیست طرف کوچه رفتم و دیدم ‎در و دیوار خانه ای مشکی است

 با خودم فکر می کنم حالا ‎کوچه ی ما چقدر تاریک است

 گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه راستی! فاطمیه نزدیک است‎.

Miravam ta [1].jpg


نوشته شده در جمعه 25 اسفند 1391 ساعت 03:38 ق.ظ توسط مَـهـشِــیــدَ سـآدآت نظرات |

اخرین مطالب
:)
:(
ما دختــــــــرا !!!
:|
....هیس......
:)
زیر باران
:(
ما اینیم! فهمیدی؟!
مینیمال نوشت!!!
چه میکنه این ساندیــس !!!
یا حسیــــــــــــن
لطفا دست نزنید!
آخرین اخبار از تجمع هزاران دانشجو مقابل سفارت سوئیس
دلم میخواد...
دل نوشت: پایان مهمانی
من نسکافه نمیخورم!
باز هم سکوت؟!
نمیدونم ؟!
تحت تعقیب – مسلمان | Wanted – Muslim
خنده بازار یا 5+1
"جاستین بیبر عروسک صهیونیسم"
من چادرم را دوست دارم

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 4 ) 1 2 3 4