تبلیغات
مّــــــنــطَــ ـ ــ ــقِه آزاد - زیر باران

مّــــــنــطَــ ـ ــ ــقِه آزاد

قیامت یقه تان را میگیرم اگر ولی فقیه را تنها بگذارید ( قسمتی از وصیتنامه شهید مجید محمدی)

زیر باران،

 دوشنبه بعد از ظهر ‎اتفاقی مقابلم رخ داد وسط کوچه

 ناگهان دیدم ‎زن همسایه بر زمین افتاد سیب ها روی خاک غلطیدند

‎چادرش در میان گرد و غبار قبلا این صحنه را ...


 نمی دانم ‎در من انگار می شود تکرار ‎آه سردی کشید،

 حس کردم‎ کوچه آتش گرفت

از این آه و سراسیمه گریه در گریه‎ پسر کوچکش رسید از راه گفت: آرام باش!


چیزی نیست ‎به گمانم فقط کمی کمرم‎...‎

دست من را بگیر، گریه نکن ‎مرد گریه نمی کند پسرم چادرش را تکاند،

 با سختی ‎یا علی گفت و از زمین پا شد پیش چشمان بی تفاوت ما‎ ناله هایش

 فقط تماشا شد صبح فردا به مادرم گفتم ‎گوش کن!

 این صدای روضه ی کیست طرف کوچه رفتم و دیدم ‎در و دیوار خانه ای مشکی است

 با خودم فکر می کنم حالا ‎کوچه ی ما چقدر تاریک است

 گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه راستی! فاطمیه نزدیک است‎.

Miravam ta [1].jpg


نوشته شده در جمعه 25 اسفند 1391 ساعت 02:38 ق.ظ توسط مَـهـشِــیــدَ سـآدآت نظرات |

اخرین مطالب
:)
:(
ما دختــــــــرا !!!
:|
....هیس......
:)
زیر باران
:(
ما اینیم! فهمیدی؟!
مینیمال نوشت!!!
چه میکنه این ساندیــس !!!
یا حسیــــــــــــن
لطفا دست نزنید!
آخرین اخبار از تجمع هزاران دانشجو مقابل سفارت سوئیس
دلم میخواد...
دل نوشت: پایان مهمانی
من نسکافه نمیخورم!
باز هم سکوت؟!
نمیدونم ؟!
تحت تعقیب – مسلمان | Wanted – Muslim
خنده بازار یا 5+1
"جاستین بیبر عروسک صهیونیسم"
من چادرم را دوست دارم